تبليغاتX
گروه خیریه دانشجویی نسیم سبز

روزهای تازه در راه است

 ما انسان ها این تازگی را با پوشاندن لباس نو بر تن خود و فرزندانشان به خود می شناسانند

دغدغه های قبل از نورور فکر پدرو مادرهاو گاهی حتی خود کودکان را نیز به خود مشغول ساخته

در چنین روز هایی است که انسان کافی است خود را جای پدر یامادری بگذارد که دوست دارد فرزندانش در چنین روز های عزیزی دل شکسته نباشند

در روز هایی که قرار است شما شادی خود را در شادی خانواده های چشم به انتظار بیندکه با دستگیری از انها موجب شادی خداوندی شوند که الگوی زیبای چون مولا علی (علیه السلام)رابرایمان آفریده تا در خدمت به خلق خدا درراه خدا برامن سرلوحه ای باشد که انفاقَ سخاوت می خواهد نه ثروت که در واقه این تهیدستان اند که وقی ما از آنها دستگیری کنیم در حقیقت آنها از ما دستگیری کرده اند

که در نیکی کند به خود نیکی کرده وذره ای هم عمل خیر انجام دهد به یقین نتیجه اش را خواهد دید

 اجرکم عند الله

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نسیم سبز  | 

                                         سایه سر نداریم

 

اتل متل یه مادر ***  نحیف و زار و خسته   ***  با صورتی حزین و دستای پینه بسته

 

بپرس ازش تا بگه چطور میشه سوخت و ساخت    

                                             با بیست هزار تومن پول اجاره خونه پرداخت

 

اجاره­ای سنگین، خرج مدرسه ما، خرج معاش خونه، خرج دوای مینا

 

بپرس ازش تا بگه چه جوری می­شه جنگ کرد

                                              با سیلی جای سرخاب صورتا رو قشنگ کرد

 

می­خوای بدونی چرا نصف موهاش سفیده   ***   بپرس که بعد بابا چی دیده و شنیده

یه روز به دنبال وام مامان میره به امداد  ***    یه روز به دنبال کار پیر آدم در میاد

هر وقت به مامان میگم طعم غذات عالیه  ***  مامان با گریه می­گه جای بابات خالیه

بعضی روزها که توی خونه غذا نداریم  *** غذای روز قبل و برا مینا میذاریم

مینا با غم می­پرسه، غذا فقط همینه  ***  مامان با گریه می­گه،بابات کجاست ببینه؟

 

وقتی که 20 میگیرم، میاد پیشم میشینه، نوازشم میکنه، نمره­هامو می­بینه

 

می­گم معلمم گفت که نمره­هات عالیه  ***  مامان با گریه می­گه جا بابات خالیه

امروز که صاحب خونه اومد واسه اجاره   ***  همسایمون وقتی گفت مهلت بده نداره

  یهو تو کوچه داد زد      ***      به من چه شوهرش مرد یا که زن شهیده

                         

                     خونه اجاره کرده یا خونمو خریده؟

 

 این دردمو من فقط برا تو گفتم   ***  چون که تموم مردم فقط دائم می­گن به من چه

            

 می­گم اجاره داریم، خیلی مریضه بچه، سایه سر نداریم همه می­گن به من چه...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نسیم سبز  | 

شاید فرشته باشد

 

در حدیثی پیامبر اکرم صلی الله علیه واله و سلم گوشه ای از آداب انفاق را روشن ساخته،می فرمایند:

 

هنگامی که حاجت مندی از شما چیزی بخواهد،

 

گفتار او را قطع نکنید تا تمام مقصود خویش را شرح دهد،

 

سپس با وقار وادب وملایمت به او پاسخ گویید،

 

یا چیزی که در قدرت دارید در اختیار او بگذارید

 

 ویا به طرز شایسته ای او را باز گردانید،

 

زیرا ممکن است سوال کننده فرشته ای باشد

 

 که مامور آزمایش شماست تا ببیند

 

 در برابر نعمت هایی که خداوند به شما ارزانی داشته

 

چگونه عمل می کنید.

 

 

                                                     نور الثقلین جلد اول صفحه 283

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نسیم سبز  | 

مادرش مي گفت كه محمد 4 سالشه. تو گوشِ چشم ما كه نمي رفت. به چشم ما، محمد دو سال بيشتر نداشت. خوب مونده بود بچه م! بچه چهار ساله بيشتر از دو سال بزرگ نشده بود. خوب مونده بود! مي خنديد!

پدر محمد با يه چرخ دستي كار مي كرد. روش سعي مي كرد ميوه بفروشه! ولي معمولا فقط سعي مي كرد. مي گفت موقع عيد بيشترين درآمد رو داره. چهل پنجاه هزار تومن! پدر محمد خدا رو شكر مي كرد.

محمد مريض بود. قلبش مريض بود. تشنج مي كرد. نفسش رو از دست مي داد. دكترا مي گفتن يه بار ديگه تشنج كنه احتمال اينكه برگرده خيلي كمه. محمد داشت يواش يواش به مرگ سلام مي كرد. با ادب بود بچه م.

بايد عمل ميشد. مادرش مي گفت  7-6 ميليون پول عملش مي شه. راست مي گفت از كجا بيارن؟ مادر كه شدين يادتون باشه وقتي ديدين بچه تون داره مي ميره خيلي نگاهش نكنين. مادر محمد كه پير شد. تازه اگه مث مادر محمد سه تا بچه ديگه هم داشته باشين اونوقت يادتون مي ره كه اون ها هم مادر مي خوان. آره، كمتر به محمد نگاه كنين.

خواهر بزرگتر محمد كلاس پنجم بود. ايشالا سال ديگه مي ره راهنمايي از شر مشق نوشتن راحت ميشه. هر روز مشقاشو رو يه برگ كاغذ مي نويسه مي بره مدرسه. یه دفتر دارن که خونوادگی استفاده می کنن! محمد يه داداش بزرگتر از خودش داره و يه داداش كوچيكتر. داداش بزرگتر محمد تازه اول رو ميخونه. بيچاره 5 سال ديگه بايد مشق بنويسه. داداش كوچيكتر محمد از خودش بزرگتر بود.

خونه محمد چهار تا ديوار داره و يه سقف. يخچال كنار يه كمد كوچيكه. تو عرض خونه چند تا دونه رختخواب رو هم چيده شده. گليم هاي كف خونه، پذيرايي رو از آشپزخونه جدا مي كنه. البته خونه محمد يكي از اتاقاي خونه صابخونه شونه. خونه صابخونه پنج تا اتاق دور تا دور يه حياط كوچيك داره كه به پنج خونواده مث خونواده محمد اجاره داده شده. يه دستشويي مشترك هم داره. اما متأسفانه از ارائه حموم شرمنده ست.

بازم يادم رفت. محمد هنوز قلبش درد مي كنه. قلب منم بعضي وقتا درد ميكنه. دلم مي گيره. دلم تنگ ميشه. قلبم درد مي گيره! محمد اگه بدونه حتما غصه مي خوره. مهربونه بچه م.

همه سعيم رو مي كردم كه ذره اي اشك تو چشمم برق نزنه. محكم باشم. پدر محمد اگه احساس ترحم كنه ديگه از غرور مرديش سر سوزني نمي مونه. خواهر محمد مغرور نبود!

پدر محمد مي گفت كميته امداد دو ماه يك بار بهشون بيست هزار تومن ميده! بازم يادم رفت. محمد هنوز قلبش درد مي كنه. و دل مادر محمد چه زود براي خنده هاي قاه قاه و شيرين و كودكانه محمد تنگ ميشه. شب ها با فكر تشنج محمد خواب نداره. اگه بازم تشنج كنه؟ اگه محمد تا سن شش، هفت سالگي عمل نشه؟ مي ميره. به سادگي واژه "مُرد". ديدين بچه هاي دو ساله چقدر شيرين ميشن؟ شيريني قندي كه با چايي خونه محمد مي خورم مث زهر تلخه.

اگه محمد عمل مي شد.. اگه پدر محمد يه كار بهتري مي تونست داشته باشه.. فقط اگه همين دو تا وجود داشت.. شك نكن كه خواهر محمد هم مي تونست غرور داشته باشه.

كاش كلاس اول به جاي اينكه يادمون مي دادن "فقر" رو بخش كنيم و صداشو زوزه بكشيم، ياد مي دادن كه ازش بيشتر از آمپول خانوم دكتر بترسيم.

پدر و مادر محمد اما به دلي مهربون و گوشي كه به جان بشنوه هم احتياج داشتن. خداي پدر محمد خيلي بزرگتر و بزرگتر از خداي بيشتر ما بود. ولي يادمون نره "ديشب دوباره بابا بي نان به خانه برگشت ... جايي كه سفره خالي ست ايمان نخواهد آمد".

آره غريبه.. درد عشق من و تو دردي حقيره.. ببين اون كنج خرابه هاي شهر رو كه داره كودكي از سرما مي ميره!

بگذاريد بگذريم از فرافكني ها و "هر كي واسه خودش دردي داره" گفتن ها، بگذريم. به حكم انسان بودن، خالص از هر مكتب و مسلك ، منزه از هر پيش داوري، بخواهيم و ببينيم كه "محمد شهر ما چند سالشه؟"

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نسیم سبز  | 

نگاه یک عضو ناظر

دوست عزیز،در این سطرها قصد دارم مدتی از فضای گروه با هم صحبت کنیم.فضای زیبایی است،آدمهایی رو می بینی که کار خودشون رو به تاخیر

 می اندازن ولی همه فکرشون اینه که به اون خانواده که سر زدی، قرار بود

 برا اون پیرمرد وپیرزن ارزاق ببری یا کار اون یکی خانواده چی شد؟!… .بعضی وقتها هم رئیس عصبانی میشه، میگه:کلوخ!مگه قرار نبود این کارو بکنی،پس چی شد؟ نه فقط به فکر بقیه ان،بلکه حواسشون به دوست های کنارشون هم خیلی زیاده،فلانی!درسات چی شد؟چرا درجا می زنی؟تا کی می خوای بری وبیای ولی هیچی به هیچی؟! همین دوست های خودتون که با اون همه کلاس و درس، ماه رمضون به فکر تهییه افطاری وبسته بندی خوار و بار توی شبهای قدر بودند. که می خواستند اون افطاری ها و بسته ها را ببرن برای فقرایی که گوشه وکنار همین جنوب تهران خودمون چشم انتظارن.

تو همه این کارا حواسشون هست که (( اگه یه کار کوچیک رو برای خداشون انجام بدن،عظمتی پیدا می کنه که نگو و نپرس،ولی اگه خیلی کار به ظاهر بزرگ برای غیر اون باشه هیچ ارزش نداره)).

رفیق سرت رو درد نیارم،سبزی و صفایی داره نسیم سبز و خیالش.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نسیم سبز  | 

ای فرزند آدم‌ مریض شدم و به عیادتم نیامدی،

 

 و او در جواب می گوید: ای خدا چگونه از شما عیادت کنم،

 

 در حالی که تو پروردگار جهانیان هستی.

 

خدا می فرماید: بندۀ من مریض شد، چنانچه تو به عیادت او

 

می رفتی هر آینه مرا در کنار او می یافتی.

 

 از تو طلب آب کردم و مرا سیراب ننمودی،

 

بنده در جواب می گوید: چگونه این کار را می کردم

 

و حال آنکه تو پروردگار جهانیان هستی.

 

خدا می فرماید: بندۀ من از تو طلب آب کرد،

 

چنانچه به او آب می دادی آن را در نزد من می یافتی.

 

و از تو طعام و غذا خواستم ولی مرا طعام ندادی

 

و بنده در جواب می گوید: چگونه این کار را می کردم

 

و حال آنکه تو پروردگار جهانیان هستی

 

و خدا می فرماید: بندۀ من از تو غذا خواست

 

واگر تو به او غذا می دادی آن را در نزد من می یافتی.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نسیم سبز  |